تبلیغات
کلید - کلید
کلید
من چیزی برای گفتن ندارم نویسنده : سینا
من چیزی برای گفتن ندارم...
من هرچی پل پشت سرم بود رو خراب کردم...
من چیزی برای گفتن ندارم...
من هرچی پل جلوی سرم بود رو هم خراب کردم...
من چیزی برای گفتن ندارم...
من گریه نمی کنم...
من چیزی برای گفتن ندارم...
من خوشحالم...
من چیزی برای گفتن ندارم...
من چیزی برای گفتن ندارم می فهمی؟
من شونه هام  نمی تکون می خوره
من چیزی برای گفتن ندارم
من دستام نمی لرزه...پاهام هم نمی لرزه
من چیزی برای گفتن ندارم
بغض منو خفه نمی کنه
چیزی برای گفتن نمی ذاره...
اگه یکی بود حال منو می فهمید
من نمی خواستم چیزی بگم
من چیزی برای گفتن ندارم اما می نویسم چون فکر می کنم باید این موقع ها بنویسم...
بنویسم تا ثبت شه، یادم باشه...
من چرا می نویسم؟! من می خوام چی بگم؟! من برای کی می نویسم؟!


شاید هزارو یک شبِ دیگر..شاید هزارو یک شب، دیگر؟! نویسنده : سینا
شاید خاطره های ما هیچ وقت نَمُرد...
شاید خاطره های ما را ما بُکِشتیم
شاید خاطره ها با بودنت زندگی کنند
شاید هم با پیچیدن عطرت
شاید تنها به خاطرِ خاطره هایت امید هم بازگردد
شاید از عطرتت امید بودن و ماندن زیستنو
شاید هزاران ** شعر دیگه...
شاید هزار و یک شب دیگر همانی بشود که-
شاید من خواستم و-
شاید الان نمی خواهم که ممکن است
شاید هنوز هم بخواهم
شاید سعی کنی بتوانی جور دیگر باشی
شاید سعی کنی بتوانی جور دیگر بینی
شاید زندگی دو روز بود!
شاید چرا پس هزارو یک شب دیگر؟!
اگر شد بیا تمام خواسته هایت را در همین دو روز بگو تمام چیزی که می خواهی تمام چیزی که می خواهم و تمام چیزی که برایمان ارزشمند است اگر نه، واقعا بیا...چیزی به فردا مُکول مکن ، اگر امکان دارد...
شاید هزارو یک شب دیگر چند سال می شود؟!
شاید هزارو یک شب دیگر...
شاید هزارو یک شب دیگر...
شاید اگر تو می خواهی هزارو یک شب همین هفته بیاید شاید!

"بیا برای یک هفته به اندازه هزارو یک شب خاطره بسازیم"



پ.ن:ایران اومدن من تنها شایعه ای بیش نیست که از سوی دشمنان همیشه در صحنه من این سناریوی کثیف ریخته شده...
لطفا اثیر شایعاتی که از سوی استکبار جهانی "متین مولایی" گفته می شود نشوید
و همانطور که خدابخواهد عید سال 1390 را به خوبی در کنار هم می گذارانیم
البته نمایشگاه کتاب سال 1390 را هم احتمالا در کنار هم خواهیم داشت
و همین طور کلی فوائن دیگر... (فوائن جمع کلمه ی فان می باشد)
با تشکر سینا گولاخ حضور سرسبز خود را در بهار 1388 به شدت تکذیب می نماید
پ.ن2: جدی کارام درست نشد نمی تونم بیام...من یک سریاز فراری هستم(الان حس یه آدم خیلی مهم رو گرفتم)

شاید تو هَم...شاید توَ هُم نویسنده : سینا
شاید درخت دوست نداشت ریشه اش در خاک باشد!
شاید این خاک بود که او را مصادره کرده بود...
شاید دوست نداشت ریشه هایش در خاک فرو رود
شاید این خاک بود که ریشه ها را محاصره کرده بود
شاید خاک هم مرداب لجن را زندانی نکرده بود
شاید این مرداب لجن بود که خود در آغوش خاک قرار داد
شاید مرداب لجن نمی خواست کسی را غرق کند
شاید این ما بودیم که خود را در مرداب لجن غرق کردیم
شاید ما دوست نداشتیم که شما را نداشته باشیم
شاید این شما بودید که دوست نداشتید ما را داشته باشید
شاید ما چی هستیم؟!
شاید شما کی هستید؟
شاید اگر امکان دارد بگو چرا؟
خیانت هم شاید نه بلکه قطعا همان تنها گذاشتن ما بود مثل همین کلمه خیانت که به متن خیانت کرد و شاید را از از اول جمله حذف کرد
شاید اصلا این ما نیستیم که از خاکیم
شاید این خاک است که از ماست
شاید هر چه هست از ماست که بر ماست!
مناجات نویسنده : سینا
خدایا مارا ببخش و بیامرز
گر تو انسان را آفریدی و ما انسان نیستیم
ببخش که تو مارا انسان آفریدی و ما انسان نماندیم
ببخش اگر
پستیم و هوس باز
اگر فراموش کاریم
اگر دلی را شکستیم
اگر عجولیم و بی تحمل
اگر خوبی ها را از یاد می بریم
اگر وسوسه نفسمان را گرفته
اگر آدم های دیگر را تنها می گذاریم
اگر دست یتیمان و مستمندان را نگرفتیم
اگر اگر اگر...
خدایا ببخش همه ی مارا
ببخش
شنیده ها را
گفته ها را
دیده ها را
کرده ها را
ببخش هر آنچه که داری چون تنها تو هستی که بخشنده ای...
خدایا مارا ببخش و بیامرز برای
زیاده خواهی
و
توقعات بی پایان
...
خدایا اگر مرا می بخشی ببخش که من تو را نمی بخشم
به خاطر
فقر
تبعیض
تنهایی
...و آن درد بی دلیلی که همیشه در جایی از سینه هر آدمی در دنیا هست

اما به هر صورت
سپاس برای آن توجه ویژه ای که به بندگان تنهایت داری


پی نوشت
--------------------------
وبلاگ مشکل داره لطفا نظر خصوصی ندیدن نمی تونم بخونم
شمام منو ببخشید اگر بد می نویسم و غلط املایی زیاد دارم





نقطه کور نویسنده : سینا
هیچ کجا اثری از روزهایی که رفت باقی نمانده...
تنها ما می مانیم و پرسه زدن در خاطرات گذشته پرسه زدن در یک دنیا حسرت و پشیمانی
فقط خود را می آزاریم... مرور حرف ها، نامه ها و پیغام هایی که گاه و بیگاه مارا از افکار پاره پاره آزاد می ساخت
گویی دستی قدرتمند پیاپی ضربه ها را روانه ی روح تنمان می کند
خواندن آرشیوی از زندگی و یک لبخند تلخ و منحوس
ای کاش فقط خاطراتی گنگ و مبهم با تصویری نا واضح را مرور می کردیم...
فقط در پی جایی برای پنهان شدنیم فرار از آدمها یا
رفتن به یک نقطه کور که اگر کسی سراغی از ما نگرفت به این خیال باشیم ما در دسترس نبودیم
افسوس که پس از خارج شدن از نقطه کور به هر حال باید چند پیامک از این دست که
زنده ای؟
کجایی؟
چه خبرا؟
در یافت کنیم که دریغ...
دقیقا همین جاست که آن دست قدرتمند دوباره ما را گوشه ای گیر می اندازد و مارا مورد عنایت خود قرار می دهد
آخ یک لحظه صبر یک پیامک...
.
.
.
.
.
.
.
.
من از تمام حرف هایی که در آن بالا زدم روی گردانم همین الان پیامکی از یک دوست صمیمی دریافت کردم که می گفت:
با شارژ کردن شماره خود بیشتر از 10 دلار تا ساعت 12 امشب از 6 دلار شارژ مجانی لذت ببرید!!!

فاصله نویسنده : سینا
سال هاست چیزی را دنبال می کنم که امروز فهمیدم شاید نباید دنبال کنم...
در راهی قرار گرفتم که زود تر از موعد مقرر خود را با آن رو به رو کردم
و حالا ضعیف تر از آنی که هستم که بخواهم تمام این راه را برگردم...
هیچوقت به عبور دیگران از کنارم در این جاده توجه نمی کردم
اما نمی دانم این روزها چه شده که هر چند لحظه یکبار سرعت دیگران در پیومدن این راه مرا می رنجاند
آدم هایی که این راه را می روند و هرگز به مقصد نمی رسند
قلبم مثل یک ماهی بیرون از آب دست پا می زند وقتی که حتی فکر می کنم شاید مجبور باشم تمام این راه را برگردم

  • تعداد صفحات :16
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
آمار
تعداد کل مطالب ارسالی
تعداد کل نویسندگان
تاریخ آخرین بروزرسانی
تعداد بازدید امروز از وبلاگ
تعداد بازدید دیروز از وبلاگ
تعداد بازدید ماه قبل
تعداد بازدید کل از وبلاگ
تاریخ آخرین بازید از وبلاگ